1,142 Comments on “CONTACT

  1. عاشق روی نازنین توام
    والۀ زلف عنبرین توام

    من اگر کافرم وگر مومن
    در همه کیش‌ها به دین توام

    به یقین جان بی‌گمان منی
    بی‌گمان عاشق یقین توام

    عشق تو شمع و من چو پروانه
    سوختۀ عشق آتشین توام

    گر به میخانه ور به کعبه روم
    در همه جای همنشین توام

    تو مرا گر گزیدی از دو جهان
    من به جان عاشق گزین توام

    صورت جان توئی و معنی دل
    من هم آن تو و هم این توام

    هر چه دارم همه امانت توست
    بسپارم چو من امین توام

    گنج اسما به من تو بخشیدی
    نعمت الله و نور دین توام

  2. در زیر سکوت تو گنجی است
    خاموش و مغرور
    همچون میراث یک دهکده دور
    گنجی پنهان
    در خطر هجوم غارتگران
    گنجی که من دیده‌ام
    و خود را به ندیدن می‌زنم

    آنتوان دوسنت اگزوپری

    1. دیگر بر کاغذ ابریشمین
      اشعار موزون نمی‌نویسم
      و آنها را در قاب زرین نمی‌گیرم
      زیرا دیرگاهی‌ست
      نغمه‌های جانسوز خویش را
      بر خاک بیابان می‌نویسم
      تا با دست باد به هر سو پراکنده شود
      ولی اگر باد، خط مرا با خود ببرد
      روح سخنم را که بوی عشق می‌دهد
      جایی نتواند بُرد
      روزی می‌رسد
      که دلداده‌ای از این سرزمین بگذرد
      و چون پا بر این خاک نهد
      سراپا بلرزد و به خویش بگوید
      پیش از من در اینجا
      عاشقی به یاد معشوقه، ناله سر داده
      شاید مجنون به هوای لیلی نالیده
      یا فرهاد در اینجا سر در خاک برده است
      هر که هست
      از خاکش بوی عشق برمی‌خیزد
      و تربتش پیام وفا می‌دهد
      تو نیز که بر بستر نرم آرمیده‌ای
      وقتی که سخن آتشینم را
      از زبان نسیم صبا می‌شنوی
      سراپا مرتعش خواهی شد
      و به خود، خواهی گفت
      یارم برای من پیام عشق فرستاده
      تو هم ای باد صبا
      پیام مهر مرا، به او برسان

      « شاعر : گوته »

  3. از تو سکوت مانده و از من صدای تو
    چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

    حرفی که خالی‌ام کند از سال‌ها سکوت
    حسّی که باز پُرکُنَدَم از هوای تو

    این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
    تا صبح راه می‌روم و پا به پای تو

    در خواب حرف می‌زنم و گریه می‌کنم
    بیدار می‌کنند مرا دست‌های تو

    هی شعر می‌نویسم و دلتنگ می‌شوم
    حس می‌کنم کنارَمی و آه، جای تو

    این شعر را رها کن و نشنیده‌ام بگیر
    بگذار در سکوت بمیرم برای تو

    اصغر معاذی

    1. گاه و بی‌گاه فرو می‌شوی
      در چاهِ خاموشی‌ات
      در ژرفای خشم پرغرورت
      و چون بازمی‌گردی
      نمی‌توانی حتی اندکی از آن‌چه در آن‌جا یافته‌ای
      با خود بیاوری
      عشق من، در چاهِ بسته‌ات چه می‌یابی؟
      خزۀ دریایی، مانداب، صخره؟
      با چشمانی بسته چه می‌بینی؟
      زخم‌ها و تلخی‌ها را؟
      زیبای من، در چاهی که هستی
      آن‌چه را که در بلندی‌ها برایت کنار گذاشته‌ام
      نخواهی دید
      دسته‌ای یاس شبنم‌زده را
      بوسه‌ای ژرف‌تر از چاهت را
      از من وحشت نکن
      واژه‌هایم را که برای آزار تو می‌آیند
      در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن
      آن‌ها بازمی‌گردند برای آزار من
      بی آن‌‌که تو رهنمون‌شان شده باشی
      آن‌ها سلاح را از لحظه‌ای درشت‌‌خویانه گرفته‌اند
      که اینک در سینه‌ام خاموش شده ‌است
      اگر دهانم سر آزارت دارد
      تو لبخند بزن
      من چوپانی نیستم نرم‌خو، آن‌گونه که در افسانه
      اما جنگلبانی‌ام
      که زمین را، باد را و کوه را
      با تو قسمت می‌کند
      دوستم داشته باش
      لبخند بزن
      یاری‌ام کن تا خوب باشم
      در درون من، زخم بر خود مزن
      سودی ندارد
      با زخمی که بر من می‌زنی
      خود را زخمی نکن

      « شاعر : پابلو نرودا »

  4. دنیای من
    در مدار چشم تو می‌چرخد
    عقربه‌های عمر من
    در تیک تاکِ اسم تو
    مرا شبانه روز می‌کنند

    1. به تو تکيه کرده‌ام
      و از درخت تنت
      شاخه‌های مهربانی، مرا در بر گرفته‌اند
      مبادا که به تو اعتماد کنم
      آنگاه که دستانم را فشردی
      ترسيدم، مبادا که انگشتام را بدزدی
      و چون بر دهانم بوسه زدی
      دندان‌هايم را شمردم
      گواهی می‌دهم بر ترس‌هايم
      دوستت می‌دارم
      اما خوش ندارم که مرا در بند کنی
      بدان سان که رود، خوش ندارد
      در نقطه‌ای واحد از بسترش اسير شود
      در بند کردن رنگين‌کمان
      از آن رو که براستی دوستت دارم
      ما در همان رودخانه، ديگربار
      آب‌بازی خواهيم کرد
      در بند کردن لحظۀ هراس‌ها
      تو سهل و ممتنعی
      چون چشمه‌ که به دست نمی‌آيی
      مگر آنگاه که روان شود، سهل و ممتنع
      برای تو چونان صدف می‌گشايم
      و رؤياهای تو با من به لقاح می‌نشينند
      و مرواريد سياه و بی‌تای تو را بارور می‌شوم
      ما بايد که پرواز کنيم
      چون دو خط موازی
      با هم، که به هم نمی‌پيوندند
      که نيز از يکديگر دور نمی‌شوند
      و عشق، همين است
      عشق دو خط موازی

      « شاعر : غاده‌ السمان »

  5. دیواری عاشقانه بین ماست
    صدایت و دیدگانت پرستیدنی‌ست
    چشمانت بهترین خاطره است
    خیال نفس‌هایت در ساحل آغوش من
    دریا را شکنجه می‌کند
    قایقت و امواج اشک چشمم
    تسلیم نگاه توست

    بابک غلامی

  6. دهان واژه‌هایم
    پر از هجای اسم تو ست
    شعرهایم
    امواجِ نشسته بر لب‌های ساحل‌اند
    نوازش و اندوهِ مدام آب

    1. با نامه‌های کاغذی‌ام
      کشتی می‌سازم
      ده‌ها کشتی بادبانی کوچک
      رهایشان می‌کنم
      به همان رودی که می‌رود
      به سمت خانۀ تو
      فقط ترسم از این است
      پیش از آنکه نامه‌هایم را بخوانی
      کشتی‌هایم غرق شوند

      « شاعر : دیهور انتهورا »

  7. چشم هایت
    آخرین قطار به مقصدِ
    باران و بوسه است
    و من در ایستگاه انتظار
    با چمدانی پر از آغوش
    رو به آمدنت
    دلتنگی یاس‌ها را
    این پا و آن پا می‌کنم

    1. وقتی که تمام مردم شهر
      به خواب می‌روند
      من در کوچه‌ها
      تو را قدم می‌زنم‌‌

      « شاعر : ایلهان برک »

  8. دروها دوست عزیزم
    وقت‌تون بخیر

    ای خیال‌ها
    که می‌گذرید
    به او بگویید
    آن‌قدر پروانه خورده‌ام
    که تا قیامت از سرم
    هوای گل نمی‌پرد

    1. عرض ادب و احترام
      مهر حضورتان را سپاس

  9. مونالیزا بی لبخند و
    شیراز بی حافظیه
    پاییز بی باران و
    دریا بی موج
    همه را تجسم کن
    من بی تو
    همانقدر
    نچسب و دلگیرم

    1. بگذار کمی از هم جدا شویم
      برای نیک‌داشت این عشق، ای معشوق من
      و نیک‌داشت خودمان
      بگذار کمی فاصله بگیریم
      چون می‌خواهم عشقم را بپرورانی
      چون می‌خواهم کمی هم از من متنفر باشی
      تو را قسم به آنچه داریم
      از خاطره‌هایی که برای هر دوی‌مان با ارزش بود
      قسم به عشقی آسمانی
      که هنوز بر لب‌هایمان نقش بسته است
      و بر دست‌هایمان کنده
      قسم به نامه‌هایی که برای من نوشته‌ای
      و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
      و مهری که بر گیسوانم و
      بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
      قسم به هر آنچه در یاد داریم
      و اشک‌ها و لبخندهای زیبایمان
      و عشقی که از سخن فراتر
      و از لب‌هایمان بزرگتر شده
      قسم به زیباترین داستان عاشقانۀ زندگیمان
      برو
      عاشقانه
      بگذار از هم جدا شویم
      چون پرندگانی که در هر فصل
      از دشت‌ها و تپه‌ها کوچ می‌کنند
      و چون خورشید، ای معشوق من
      که به هنگام غروب
      تلاش می‌کند که زیباتر باشد
      در زندگی‌ام چون شک و رنج باقی بمان
      یکبار اسطوره و
      یکبار سراب باش
      و پرسشی بر لبانم باش
      که در پی پاسخ سرگردان است
      از بهر عشقی آسمانی
      که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
      و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
      و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
      برو
      بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
      بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم
      از هم جدا گردیم
      می‌خواهم از میان حلقه‌های اشک
      به من بنگری
      و از میان آتش و دود
      به من بنگری
      پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
      چون نعمت گریه را
      سال‌هاست که فراموش کرده‌ایم
      جدا شویم
      تا عشق ما به روزمرگی
      و شوق ما به خاکسترنشینی
      دچار نشود
      و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد
      دل خوش دار، ای کوچک من
      که عشق تو، چشم و دلم را آکنده است
      و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توام
      و همچنان در رؤیای اینم
      که از آن من باشی
      ای تک‌سوار و ای شاهزادۀ من
      اما، من
      از مهر خود بیمناکم
      از احساس خود نیز
      که روزی از دلبستگی‌هایمان آزرده شویم
      از وصال و از در آغوش هم بودنمان، بیمناکم
      پس به نام عشقی آسمانی
      که چون بهار در وجودمان به گل نشست
      و چون خورشید در چشمانمان درخشید
      و به نام زیباترین داستان عاشقانۀ روزگارمان
      برو
      تا عشق ما پایدار بماند و
      زندگانی‌اش دراز باشد
      برو

      « شاعر : نزار قبانی »

  10. از عشق همین خاطره می‌ماند و بس
    گلدان لب پنجره می‌ماند و بس

    از آن همه چای عصرگاهی باهم
    بر میز دو تا دایره می‌ماند و بس

    احسان افشاری

    1. باران‌ که‌ می‌زند به‌ پنجره‌
      جای‌ خالی‌ات‌ بزرگ‌تر می‌شود
      وقتی‌ مه‌ بر شیشه‌ها می‌نشیند و
      بوران‌ شبیخون‌ می‌زند
      هنگامی‌ که‌ گنجشک‌ها
      برای‌ بیرون‌ کشیدن‌ِ ماشینم‌ از دل‌ِ برف‌، سَر می‌رسند
      حرارت‌ دستان کوچک‌ تو را به‌ یاد می‌آورم‌
      وَ سیگارهایی‌ را که‌ با هم‌ کشیده‌ایم‌
      نصف‌ تو، نصف‌ من‌
      مثل‌ِ سربازهای‌ هم‌سنگر
      وقتی‌ باد، پرده‌های‌ اتاق
      و جان مرا به‌ بازی‌ می‌گیرد
      خاطرات عشق زمستانی‌مان‌ را به‌ خاطر می‌آورم‌
      دست‌ به‌ دامن باران‌ می‌شوم‌
      تا بر دیاری‌ دیگر ببارد
      و برف‌، که‌ بر شهری‌ دور
      آرزو می‌کنم‌ خدا
      زمستان‌ را از تقویم‌ خود پاک‌ کند
      نمی‌دانم‌ چگونه
      این‌ فصل‌ها را بی‌تو تاب‌ بیاورم‌

      « شاعر : نزار قبانی »

  11. جایی که تو نفس می‌کشی
    هوا
    هوای زندگی‌ست
    و ماه
    خیال خامی‌ست
    برای وصف زیبایی‌هایت
    هیچ طلوعی
    به زیبایی طلوع چشمانت نیست
    و هیچ گلی
    عطر تنت را ندارد
    وجودت
    لطیف‌ترین ابریشم است
    و شراب‌های کهنه‌ی شیراز
    به گرد پای نگاهت نمی‌رسند
    حدیث که نه
    تو خود عشقی
    و غزل‌ها همه
    از تو جان می‌گیرند
    رسیده‌ام به نقطه آخر
    بیا از سر خط
    آغازم کن

    سیمین حیدریان

    1. برايت رؤياهايی آرزو می‌کنم تمام نشدنی
      و آرزوهايی پرشور
      که از ميانشان چندتايی برآورده شود
      برايت آرزو می‏کنم
      که دوست داشته باشی
      آنچه را که بايد دوست بداری
      و فراموش کنی
      آنچه را که بايد فراموش کنی
      برايت شوق آرزو می‏کنم
      آرامش آرزو می‏کنم
      برايت آرزو می‏کنم
      که با آواز پرندگان بيدار شوی
      و با خندۀ کودکان
      برايت آرزو می‏کنم دوام بياوری
      در رکود، بی‏‌تفاوتی و ناپاکی روزگار
      به‌خصوص برايت آرزو می‏کنم
      که خودت باشی

      « شاعر : ژاک برل »

  12. دل از تو چشم برنمی‌دارد
    من از خیالت دست
    که هیچ بادی با گیسوئی
    و هیچ بارانی با دلداده‌ای
    چنین نمی‌کند
    که تو با افکار عاشقانۀ من

    1. از کنار تو دور می‌شوم
      در خفا دوست دارمت
      و نقش پروانۀ بوسه‌های تو بر پیشانی‌اَم
      در یاد خواهد ماند

      « شاعر : فدریکو گارسیا لورکا »

  13. درودها استاد

    اشک‌های من اشک نیست
    غزل‌های سر به زیر قلبی‌ست
    که آرام آرام
    در خود می‌گرید

    داریوش فرزانه

    1. عرض ادب، دوست قدیمی

      آرامش و لبخندتان را
      از پروردگار مهر خواهانم

    1. امروز چه روزى‌ست؟
      ما خود تمامى روزهاييم، اى دوست
      ما خود زندگی‌ايم به تمامى، اى يار
      يكديگر را دوست می‌داريم و زندگى می‌كنيم
      زندگى می‌كنيم و يكديگر را دوست می‌داريم
      و نه می‌دانيم زندگى چيست و
      نه می‌دانيم روز چيست و
      نه می‌دانيم عشق چيست

      « شاعر : ژاک پره ور »

  14. برای قلبم
    چه طرحی بریزم
    تا عاشقت نباشد؟
    لبانم را
    چه بیاموزم
    که تو را نبوسد
    و طاقتم را
    که دندان بر جگر بگذارد؟
    به شعرم چه بگویم
    که منتظرم باشد
    تا بعد؟
    و حال آنکه
    روزی که تو را نبینم
    بی‌نهایت است

    1. چگونه می‌توانم
      روحم را در خودم نگه دارم
      تا روحِ تو را لمس نکند

      ‏« شاعر : راینر ماریا ریلکه »

  15. به جستجوی تو
    بر درگاهِ کوه می‌گریم
    در آستانه‌ی دریا و علف
    به جستجوی تو
    در معبر بادها می‌گریم
    در چارراهِ فصول
    در چارچوب شکسته‌ی پنجره‌ای
    که آسمان ابرآلود را
    قابی کهنه می‌گیرد

    احمد شاملو

    1. کاش ابر بودم
      تا بگرید
      به جای چشمان تو

      « شاعر : سوزان علیوان »

  16. جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو
    بیدار می‌مانند
    که روز را پیش باز می‌رفتی
    هر چند سپیده
    تو را از آن پیش‌تر دمید
    که خروسان
    بانگِ سحر کنند

    احمد شاملو

    1. و هنگامی که
      تو را درون خویش کشتم
      نمی‌دانستم
      که خودکشی کرده‌ام

      « شاعر : غاده السمان »

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *